یکشنبه، 6 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت
فروشگاه اینترنتی دنیای الکترونیکی محسن به نشانی
را ه اندازي گرديد
فروش انواع کارت شارژ تلفن همراه(ایرانسل/ همراه اول/ تالیا)و کارت اینترنت بصورت کاملا انلاین
شنبه، 18 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت
روي تخته سنگي نوشته شده بود:
اگر جواني عاشق شد چه کند؟...
من هم زير آن نوشتم:
بايد
صبر کند...
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد
چه کند؟...
من هم با بي حوصلگي نوشتم:
.....بميرد بهتراست
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما.............
زير تخته سنگ
جواني را مرده يافتم.....
شنبه، 18 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت
لحظه ی به تـو رسـیـدن یه تــولد دوبـــاره س
شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س
خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه
برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه
اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه
اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه
زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد
می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد
بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه
از تو قلعه ی نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه
سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش
پایـیـزو زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش
شعلهء آتیش چشمات یه چراغونی زیباست
لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه ی دنیاست
بــا یـه لبخند طلائیت همه ی دنیــا می لرزه
آرزوی تو رو داشتن به همه دنیا می ارزه
روی انگشتـر شــعرم قیمتی تـرین نگینی
دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی
یکشنبه، 12 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت
سرویس اجتماعی- "آمی فال"، تنها زن در کشور موریتانی است که با یک اتومبیل پژو 405 به حرفه رانندگی تاکسی اشتغال دارد. | ![]() |
به گزارش پایگاه خبری تقریب به نقل از "الرایه"، این زن موریتانیایی از دسته "لکور" (زنگی های افریقا) است که مانند افراد قبیله "بیضان" (عرب های بربر) به زبان عربی صحبت می کند و مانند همین افراد لباس می پوشد.
او در محله "کرفور" نواکیشوت با کودکان و مادر پیرش که مبتلا به بیماری دیابت است و به همین دلیل زمینگیر شده است زندگی می کند و از او و کودکانش سرپرستی می کند.
آمی فال می گوید: در سال 1992 با یک حادثه غیر منتظره روبرو شدم. شبی با پسرخواهرم که کودک بود بازی می کردم. او بر روی زمین لیز خورد و دچار درد شدیدی شد. ما گمان کردیم که دچار شکستگی شده است و او را به درمانگاه بردیم. پس از معاینات پزشکی معلوم شد که یک در رفتگی ساده بوده است؛ لذا دکتر نسخه ای برای او نوشت و ما به خانه بازگشتیم. اما من با شگفتی تمام ملاحظه کردم که از خریدن داروهای او عاجزم. لذا تلاش کردم از مغازه های نزدیک و برخی نزدیکان و دوستان 3000 اوقیه (9 دلار) قرض بگیرم، اما بی فایده بود.
بسیار ناراحت و غمگین شدم و تصمیم گرفتم سوار بر اتومبیل شخصی خود (یک رنوی کوچک) شوم و مردم را در خیابان های شهر نواکیشوت جابجا کنم تا بتوانم پول داروها را بدست آورم.
بنابراین فورا برخاستم و از یکی از خواهرانم خواستم در اولین تجربه مسافرکشی مرا همراهی کند. افراد خانواده به این کار من خندیدند. اما من و خواهرم به راه افتادیم و به ایستگاه تاکسی ها در بازار لکبید رفتیم و وارد صف شدیم.
در آنجا نیز رانندگان دیگر به من با تمسخر و تحقیر نگاه می کردند ؛اما من در صف ایستاده بودم و به جلو می رفتم و منتظر نوبتم بودم، مسافران را به مقصد رساندم و به ایستگاه بازگشتم و در انتظار سفر دوم و سوم و غیره آن روز را به شب بردم. آن شب تا ساعت یک صبح کار کردم.
نواكیشوت در آن زمان نیز چون اکنون، شاهد حملات دزدان و جنایات متعدد بود. من با این كار مبلغ لازم برای داروها را به دست آوردم و داروی پسرخواهرم را تهیه كرده و به خانه بازگشتم.
آمی از آن پس برای مسافركشی هر روز ساعت هفت بعدازظهر از خانه خارج می شد. اما این تجربه زیاد به طول نینجامید، زیرا به همراه همسرش به كشور مالی مسافرت كرد و در آنجا در نمایندگی خطوط هوایی موریتانی مشغول به كار شد.
طولی نكشید كه آمی تبدیل تاجری شد كه بین مالی و سنگال و موریتانی در رفت و آمد بود.
در ماه دسامبر 2005 آمی فال پس از شش ماه به دیدار مادرش در نواكیشوت رفت، زیرا مادرش مبتلا به بیماری دیابت شده بود و از او خواست كه در كنارش بماند با وجود اینكه همسرش در كشور دیگری بود.
آمی تصمیم گرفت تجارت را كنار بگذارد و دوباره به كار رانندگی تاكسی مشغول شود. اما این بار برخلاف سال 1992 اتومبیلی برای این كار نداشت.
مادرش از این تصمیم استقبال كرد و برای دخترش دعا كرد تا بتواند هرچه سریعتر یك ماشین بخرد. یكی از خواهران آمی نیز به این منظور 5000 دلار به او قرض داد تا در چند قسط پرداخت نماید.
آمی می گوید اكنون می تواند با ماشین خود هم قرض آن را پرداخت نماید و هم هزینه درمان مادر و هزینه خانواده اش را تأمین کند.
آمی هر روز صبح حدود ساعت هفت از خانه خارج می شود و پس از هفت ساعت كار مداوم به خانه برمی گردد. پس از انجام كارهای خانه و قبل از تاریك شدن هوا بیرون می رود و در كلاس های رانندگی به خانم ها رانندگی آموزش می دهد و یا ماشین خود را به یكی از مشتری ها به مدت یك یا دو ساعت اجاره می دهد. روزهای شنبه و یكشنبه نیز روزهای استراحت او محسوب می شود .
خیابان های موریتانی به آسانی راننده زن را نمی پذیرد. برخی از مردم می خندند و برخی دیگر از سوار شدن در كنار او امتناع می ورزند، اما آمی به این برخوردها توجهی نمی كند و به كار خود ادامه می دهد.
او می گوید: با گذشت زمان مردم به من همانند دیگر رانندگان عادت كرده اند و حتی برخی از آنان برای چندمین بار می خواهند كه سوار ماشین من شوند.
پلیس نواكیشوت نیز با او بسیار همكاری می كند و راه را برای این راننده زن باز میكند و با اینكه او همیشه به مقررات احترام می گذارد، پلیس هم در زمان كنترل اوراق ماشین زیاد سخت گیری به خرج نمی دهد و می گوید: "همه مدارك شما كامل است".
آمی، كرایه خود را مطابق با بقیه همكاران مرد خود دریافت می كند، اما افراد بسیاری نیز وجود دارند كه علاوه بر كرایه لازم، مبلغی اضافی به عنوان تشویق او به این كار اهدا می كنند. آمی هدایای غیرنقدی دیگری نیز مانند لباس از سوی زنانی كه از شجاعت و اراده و تمایل او به زندگی با عرق جبین خوششان می آید دریافت می كند.
آمی آرزو می كند كارش را قدری توسعه دهد تا بتواند ماشین های دیگری نیز خریداری و زنان دیگر را در این كار شریك كند.
یکشنبه، 12 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت
پادشاه و كنيزك
پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او ميدهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي ميكنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان ميكنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه ميكرد. داروها, جواب معكوس ميداد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني ميداني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بودهاي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او ميگويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار ميآيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را ميداند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه ميدرخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر ميآمد. گويي سالها با هم آشنا بودهاند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نميگنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بودهاي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايشهاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بيخبر بودند و معالجة تن ميكردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا ميداند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من ميخواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و ميپرسيد و دختر جواب ميداد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محلههاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان ميكنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك ميرويد و سبزه و درخت ميشود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديهها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانوادهاش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نميدانست كه شاه ميخواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديهها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانههاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف ميشد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون ميگريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را ميريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را ميكشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را ميريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه ميپيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برميگردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازهتر ميكند مثل غنچه.
عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه ميكند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.

